تبليغاتX
من و زندگیم
یادداشتهایی از زندگی
نمیدونم چرا نمی تونم بنویسم 

از همه اونایی که این مدت بهم سر زدن متشکرم 

حالا ببینم حس و حالم کی برمیگرده 

بای

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/30ساعت 13:21  توسط راضیه  | 

 

از ۱۵ روز پیش تا حالا

اولش کارای خونه -  بعد کلی گشتن تو بازار- یه کمی خریدواسه خودموشادی و اینکه قنادی رو کلهم جمع میکنم میارم خونه چون پدرشوهر خرید رو سپرده به من واسه خونه خودش و خودمو و جاری - محل کار - خونه مامان و گشتن با خواهرم و زن داداش - یک روز مونده به عید قربان بر میگردم خونه با پدر شوهری ساعت ۲ نیمه شب میبینم شوشو با پدرش یه گاو گرفتن واسه قربونی میدونی قیمت چند؟؟؟

یک میلیون صدو پنجاه.اما گاوه گاویه واسه خودشا.بعدشم عیدقربان شادیو مهمونی ایشالا صد سال به خوبی و خوشی و سلامتی واسه همه.دیروزم عید غدیر بود الانم محل کارم هستم .

همین دیگه..

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/16ساعت 8:33  توسط راضیه  | 

 

سلام

عیــــــــــــــد قــــــــــــــــربان مبــــــــــــــــــــــــارک

 

هنوز کلی کار انجام نشده دارم توی خونه .ولی فک کنم امروز برم خونه مامانم برا خرید .برا دخملیم هم می خوام پارچه بگیرم بدوزم براش لباسشو.اون روز سرمو کردم تو قنادی قیمتا در حد قیمت بابابزرگاسولی خب چاره چیه ایشالا به سلامتی .ادامه مطلب هم یه راز و نیازه به درگاه رب.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/04ساعت 13:1  توسط راضیه 

سلام

خوب هستین؟اینروزا خیلی محتاج دعام ازتون میخوام دعام کنین .ممنون

 

اما این خیلی بهم ارامش میده...

 

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند

چون ترا نوح است کشتیبان زطوفان غم مخور

 

دل نوشت:خدایا در همه حال شکرت میکنم .میدونم بنده خوبی واست نبودم  اما از امیدی که به درگاهت دارم ناامیدم مکن.ای مهربانترین مهربانان.امیدوارم همه بنده های خوبت به مراد دلشون برسن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/26ساعت 10:34  توسط راضیه  | 

با عرض پوزش به خاطر تاخیرم

سلام

جونم براتون بگه که هفته قبل یکشنبه شب مامانم زنگید گفت که خواهرم می خواد عمل شه میتونی بیایی منم گفتم ببینم میام چون خودمم دلم گرفته بود به شوشو گفتم اونم رفت خونه باباش تا ماشین بابایی رو بگیره اولش داییم گفته بود که شبه نرید اما دوباره خودش ناراحت شده پیش خودش گفته نکنه پسرش یعنی شوشو ناراحت شده باشه سوئیچو فرستاده در صورتیکه ما اصلا ناراحت نشدیم چون حق داشت پیش خودمون گفتیم خب فردا میریم که منم به کارای اداریم برسم اما دوباره شوشو برگشت گفت که بیا الان ببرمت بمون خونه مامانت تا منم فردا از کارم نمونم به هر حال حرکت کردیم تو وسطای راه فقط فهمیدم که ماشین به چیزی خورد همش تاب میخورد انگار می خواد چپه شه خیلی ترسیدم و جیغ میکشیدم یه ۵۰ متر جلوتر تونستیم متوقف شیم به لطف خدا. دیدیم ای داد بیداد جلوی ماشین درب و داغون شده حالا فک میکنین با چی تصادف کردیم با خوک وحشی .که نمیدونم اونموقع چطور بدو بدو اومده . شادی هم بغل من خواب بود طفلکی یهو بیدار شد همش از ترس گریه میکرد و میلرزید منم چون کمربند نبسته بودم سرم خورد به شیشه جلو .شیشه شکست کامل.اما خدا رو شکر شوشو کمربند داشت .منم یه روز بیمارستان بستری بودم. دیگه اینکه با هزار زحمت تونستیم ۵ شنبه ماشینو از پارکینگ در بیاریم .ضمنا ماشین بیمه بدنه بود.

بگذریم

واما دیگه اینکه وضعیت شغلیمون واقعا خطرناک شده چون دیگه شرکتمون مهلت قرار دادش تموم شد از این ماه دیگه خبری از حقوق نیست.تکلیف ما هم اینه که خودمون کار کنیم کارمزد بگیریم عین قبل.اما حالا دیگه اصلا صرف نمیکنه اگه قرار بشه اینجوری باشه .

یه خبر دیگه هم بدم اینکه شنبه کمدمو اوردن نصب کردن.خیلی تمیزو خوب شده.

خدایا بزرگیتو شکر.دستامو باز بالا گرفتم و از خودت کمک میخوام گرچه من کوچیکم گرچه من گناهکارم و شرمنده اما به بزرگی و لطفت ایمان دارم سرسخت تر از هر چیزی.فقط به امید خودت.

لطفا شما هم با دلای پاکتون برام دعا کنین ممنون.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/18ساعت 9:7  توسط راضیه  | 

 

همونطور که میدونین دخترم شادی متولد ۲۴ بهمن ۸۳ است با اینحساب خودم و البته پدرش که فک میکنیم خیلی زوده واسه دومی یعنی ما امادگیشو نداریم اما از اونطرفم شوشو یه سال دیگه میشه ۳۰ ساله .هر چی باشه ما به لطف خدا انشالا به یه دونه پسر کاکل زری احتیاج داریم در ضمن مسئله شاغل بودن هر دومون هم هست که همین خودش واسه شادی خیلی موجب اذیته و به تبعش مسلما برای خودمون.واقعا موندم چیکار کنیم اطرافیانم که میگن داره دیر میشه.و در نتیجه باز هم مثل همیشه دست یاری به سوی خدا بلند می کنم و ازش می خوام هر چی صلاح میدونه واسمون پیش بیاره.نظر شماها چیه ؟؟؟!!! با در نظر گرفتن همه جوانب می خوام راهنماییم کنین.

در ضمن اینم بگم که شادی رو هر روز با خودم میارم مرکز بعد میره خونه عمش که همسایه مرکزه.از لحاظ مادی هم هنوز به امادگی نرسیدیم که بخوایم اقدامی برای بچه دوم داشته باشیم.

با همه این تفاسیر اگه قسمت باشه و خدا بخواد حتما میتونیم از پسش بر بیاییم.چی میگین؟

شوشو چند روز پیش شالی رو درو کرد میگه امسال محصول خیلی خوب بوده برنجمون هم انگار خودش میدونه داش ته میکشید . راستی اون وامم که چند پست قبل گفته بودم داره جور میشه یادتونه؟هنوزم به سرانجام نرسیده میبینین تو رو خدا تو چه . . . کوفتی ای داریم زندگی میکنیم واسه یه وام کوچولو چه برو بیایی راه انداختن نه خودمونیم من خجالت میکشم مبلغ وامو بگم اینا خجالت نمیکشن هزار جور سند و مدرک میخوان تازشم سفته هم در صدر پرونده اس.

این هفته اگه برم اداره خیلی کار عقب افتاده دارم به مهرهای دریافت و پرداختم باید یه سر و سامونی بدم سندشو باید بگیرم یه سری هم باید به راهنمای و رانندگی بزنم می خوام شرایطمو بهشون بگم اگه تونستیم کنار بیاییم ثبت نام کنم واسه گواهینامه.انشالا تا ماشین بخریم گواهینامه بگیرم .تا اونموقع هم ماشین پدرشوهری.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/04ساعت 10:20  توسط راضیه  | 

 

سلام من اومدم

عروسی تموم شد دیگه رسما خواهر شوهرم زن داداشم شد رفت ... از این بابت نه ناراحتم نه خوشحال حیرانم یه جورایی اای روزگاار . . . .

اما عروسی خوش گذشت اینقد شلوغ بود قیامت بود اصن . ۴تا لباس داده بودم بدوزن یکیشو خوشم نیومد اونجور که دلم میخواس نشده بود یکیشم که افتضاح .اما اینم یاداور بشم که این عروسی خیلی خرج گذاش دستم .

عروس پرنسس شده بود زیبا و شیک.

راستی عروسی گذشت اما خبری از کمد نشد .قیمت کلش میشد ۵۰۰ تومان که ما ۴۰۰ رو تا الان پرداختیم شوشو عصبانی شد دو روز قبل از عروسی به نجار گفت پولمو پس بده کمد بخوره تو سرت .اما اون با خونسردی گفت برو شکایت کن تو که مدرکی نداری یعنی من رسیدی ندادم بهت بابت پولی که گرفتم نه پولتو میدم نه کمدتو اماده میکنم .میبینین هر جور ادم از خدا نترسی وجود داره ها.اگه پستای قبلو بخونین می فهمین الان دو سه ماهه که سفارش دادیم اما ... حالا بعد گذشت این همه مدت خودش میدونه و وجدان وانسانیتی اگه تو وجودش باشه و خدای خودش .ما که سپردیمش به خدای بزرگ .

ادامه این پستو بعدا میتایپم الان خیلی کار دارم فعلا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/26ساعت 8:53  توسط راضیه  | 

سلاام من اومدم

یه چیزی یادم افتاد گفتم بهتون بگم بد نیس .این خواهر شوهر من که قراره زن برادرم بشه متولد ۷۲ هست برادرم متولد ۵۹ .حالا خودتون همه چیزو حساب کتاب کنین !!!

دیروز رفتیم برای خرید طلای عروس.خیلی دوس داشتم عکساشو بزارم اما من بلد نیستم از گوشیم عکس دانلود کنم بزارم تو وبلاگم .اما اگه یکیتون بهم یاد بده حتما عکسشو میزارم .

دو تا انگشتر بس زیبا .یه گردنبند.یه دو نه شمش .یه دستبند .جمعا فک کنم دو و پونصد اینا .گوشواره و زنجیر شمش مونده هنوز نگرفتن.

دیگه اینکه داریم روز به روز به عروسی نزدیک میشیم اما خونه من هم چنان بازار شام و کمدم اماده نشده لطفا دعا کنین به جون نجاره بلکم کمدم اماده شه .

 

    

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/12ساعت 10:15  توسط راضیه  | 

با عرض پوزش

به همه وبلاگای دوستان سر میزنم اما خاموش میباشم متاسفانه وقت کم دارم به شددددت.به خاطر کارای عروسی. تا عروسی برادرم اینا که ۲۴ می باشد حدود سه تا عروسی دیگر داریم البته اگه با فک و فامیلای دورمون حساب کنیم میشه ۷  ۸ تا پس

به علت کمبود وقت تا اطلاع ثانوی شرمنده میباشم.

با تشکر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/08ساعت 12:38  توسط راضیه  | 

امروز قراره برم بازار برای خرید کفش برای خودم و شادی اگه بشه بازم لباس برای خودم و شادی چون هر چه قدر لباس بخری زیاد نمیاد یه سرم اگه خدا بخواد برم پیش خیاط .

حقوقامونم احتمال قوی باید ریخته باشن تا الان.

روابط مادرم با من هنوز تاره تا ببینیم خدا چی می خواد .

خیلی عجله دارم ببخشید این پستای کوتاهو به موقع جبران می کنم در اینده.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/05ساعت 9:28  توسط راضیه  |